تبليغاتX
 هیاهوی بسیار برای هیچ...

هیاهوی بسیار برای هیچ...

خانه :: ایمیل :: آرشیو

می دونم و خوب هم میدونم چیزی که الآن میخوام بنویسم با اینکه نمیدونم چیه اما مطلب خوب و سر و سامان داده ای از کار در نمیاد چون نمیدونم میخوام چی بنویسم و فقط میدونم دلم از هجوم این همه حرف که نمیتونم بزنم داره میترکه..

پس همین حالا که برات اعتراف کردم چه ذهنیتی دارم و قراره چه مطلبی بخونی اگه دنبال یه مطلب شاد و خاص و خوب هستی صفحه رو ببند که بعدن نخوای غر بزنی


امروز یه روز سادس عینه همه ی روزای دیگه..

اما فقط ۲ روزه که دقیقا اینجوری میشم  انگار ساعت آمادس که وقتی عقربه بزرگ و کوچیکه ی ساعته ( که وقتی بچه تر  بودم حال میکردم بشینم زل بزنم بهشون) سر وقت مقرر رسید من به هم بریزم..

این روزا بد جور بهم ریختم ... من مثله قرصای اکس میمونم تا ۲-۳ روز شادم اما بعدش یه حسای بدی میان که شدیدا احساس افسردگی میکنم باهاشون

میدونی این روزا

هر صدای بلند هر خط درس هر یه ساعت زودتر از خوب بیدار شدن بهانه ی خوبیه واسه ناراحتیام..

قبلنا همیشه فکر میکردم که وقتی عصبانی یا ناراحتم فقط کافیه یه ذره جا به جا بشم چه میدونم یه مسافرت مهمونی یا همیچین چیزی می تونه آرومم کنه و از یادم ببره اما امروز وقتی حالم گرفته شد به یه چیز دیگه رسیدم اینکه واقعا وقتی عصبانی یا ناراحتم ممکنه عاملش یه چیز خارجی بوده باشه اما بقیش دیگه تو خودم گیر میکنه

امروز فهمیدم هیچ راه فراری برای گریز از مجادله با درونمو ندارم انگار تا با خودم به نتیجه نرسم هر تلاشی برای تغییر این حالات غیر ممکنه و من همیشه می ترسم از تنها موندن با خودم چون می دونم تا تنها میشیم ( من و خودم ) افکار و احساسات هجوم میارن و منتظرن که من بهشون رسیدگی کنم و بابت قبل بازخواست و بابت بعد واسشون برنامه ریزی کنم کاری که ازش واقعا بدم میاد همینه من که این روزا عینه یه حیوون همه کارام غریزی بوده انگار دیگه نمیخوام بازم به یادم بیارم میتونم هر کاریو بکنم که میخوام میتونم به جای اینکه تو برنامه دیگران قرار بگیرم و روزم بگذره می تونم خودم برنامه بریزم و حتی برنامم دیگران رو هم تحت الشعاع قرار بده...

درونم شده مثه یه بچه ی ۲ ساله وقتی بهانه ی چیزیو میگیره  هیچ جیز مشابهش  راضیش نمیکنه

وقتی فلان چیز رو میخواد یعنی دیگه خواسته و ...

قبلنا هیچ وقت دلتنگ چیزایی نمیشدم که تا حالا لمسشون نکرده بودم مسخرست که آدم تا حالا حسیو تجربش نکرده باشه اما مدام بهانشو بگیره..

چطور ممکنه لختی کف پاهات تا حالا گرمی شن های داغ ساحل رو حس نکرده باشه و اما بهانه ی دریا رو بگیری واسه تماس عریانیه کف پا با شن ها..

احساس می کنم  به تعویق انداختن روبرو شدن با خودم جز آزار کشیدنم نتیجه ای نداره

من و خودم دور یه میدون وایسادیم ابلهانه میدوم که ازش فرار کنم اما فورا دوباره بهش میرسم

بچه تر که بودم وقتی دیگران میگفتن برام متاسفن که هیچ وابستگی به هیچ چیز پیدا نمیکنم و گذشتن از هر چیزی برام خیلی راحته با تمسخر بادی از بینیم بیرون میدادم و میگفتم این جای تحسین داره اما این روزا با هرچیزی که فکرشو بکنی فورا انس میگیرم و مانوس میشم نباشه بهانشو میگیرم باشه احساس آرامش میکنه

این روزا وقتی با خودم تنها میشم فورا کتابی به دست میگیرم و احساساتم و گم میکنم تو خط به خط کتاب یا اینترنتی میام و ناراحتیمو قایم میکنم پشت صورتک های مسخره که همش میخندن

این روزا اتفاق جدیدی واسم افتاده با وجود خواب مناسب با وجود گریه نکردن با وجود آب زدن های مکرر به صورتم مدامن احساس مبکنم چهرم بدجور خسته است این خستگی نه تنها بصریه و تو تک تک خط ها و حرکت عضلاتش معلومه بلکه واقعن تو باطن خودمو آزار میده ( شاید نتیجه ی لبخندای الکی حرفای مضحک و این قبیل چیزاس..)

این روزا هیچ چیز راضیم نمیکنه

این روزا از ظاهر و باطن خودم بی اطلاعم و نسبت بهشون بی قیدم

این روزا تن و روح محکمم که موقع ضربه خوردن خم به ابرو نیاوردن با یادآوری هر کدوم از اون ضربه ها لرزشی محسوس و فرای عادت دارن

این روزا گیجم..مضروبم...خفه ام

نمیفهمم...خسته ام

این روزا بیش از هر وقت دیگه مشمئزم

این روزا سخت ترین روزامه

باید عادت کرد

باید کنار اومد

باید هیچ نگفت

باید..

باید...

هر کی میتونه بنا به سلیقه اش یکی از این نقطه چین ها رو انتخاب کنه و به انتخاب خودش یکی از باید هایی که بهم میگیم وقتی میبینیم  یکیمون  از همه چیز به ستوه اومده جاش بذاره..

 به عنوان مثال: باید قوی باشی...


مطلبم به چندین بار ویرایش احتیاج داره

مطلبم به هم ریختس خفه است

دوست داشتنی نیست

اما واقعا شامل منه تو این یک ساعت

خیلی طولانی شد اگه میخواس واقعی تر باشه حالا حالا ها جای ادامه دادن داشت اما  نه میدونم شما بیشتر از این حوصله اش رو دارین نه من..

نمیدونم دیگه چی بگم

لینک | نوشته شده در دوشنبه 1385/03/08ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط پرستو |

حتی اگه این خونه زندون بشه می خندم

زندگیم از دست تو داغون بشه می خندم

میگذره این دلخوریا میگذره عمر تو و من

میگذره این دلخوریا میگذره عمر تو و من

به خدا میگذره..!

 

لینک | نوشته شده در شنبه 1385/03/06ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط پرستو |

دیوونه

حالا همه پشت سر من با صدای بلند و واضح اینی که نوشتم تکرار کنین


دنیا و قیل و قالش غصه رو بی خیالش

دیوونه رو نگا کن ببین چه خوبه حالش

تو این دو روزه دنیا دلو بزن به دریا

بزن به سیم آخر دیوونه شو مثله ما

دیوونه غم نداره هیچ جیزی کم نداره

حرفشو قلبش یکیه دیوونه شو کی به کیه؟

دیوونه دیووونه

                            دیوونه شو دیوونه!


آهنگش قدیمیه اما اصولن وقتی قاط میزنم همش گوشش میدم

خداییش خیلی حال میده!

حالا چند نفر پایه دیوونه شدنن؟!

لینک | نوشته شده در شنبه 1385/03/06ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط پرستو |

یکم محکم باش و

                          دنیا رو با  آدماش اینقدر جدی نگیر!

لینک | نوشته شده در سه شنبه 1385/03/02ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط پرستو |

بی خیال

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی؟

بی خیالش مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش اینا رسم روزگاره

همشون کاره خداست حکمتی داره!

لینک | نوشته شده در سه شنبه 1385/03/02ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط پرستو |

شاکی!

هر کی رو میبینی یه جوری شاکیه

دنیا رو بی خیال بابا کی به کیه؟!

بی خودی غم نخور  خودتو گیر نده

عمرتو دست لحظه های گیر نده

عمر دو روزه نذاری بسوزه

یه کاری نکن دلت چششو به در بدوزه

گریه رو بس کن

حالو روزتو عوض کن

اسب سیاهه قصه ات رو تازه نفس کن 

تا وقتی نبض قلب تو میخونه آواز

بدون که میشه هر تمومی بشه آغاز

هر روز که از خواب پا میشی یه روز تازس

دنیا رو خوب دیدم یه کاره خیلی سادس

نگو دیگه نمیشه نگو زده به ریشه

واسه ساختنه از نو فرصتی هست همیشه

نگو از ما گذشته نگو راهی نمونده

نگو واسه راه من  دیگه ماهی نمونده!

 

 

 

لینک | نوشته شده در سه شنبه 1385/03/02ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط پرستو |

من امروز..

امروز..

واسه اولین بار

به خدا واسه اولینه اولین بار...

-

-

-

قورمه سبزی درست کردم

لینک | نوشته شده در یکشنبه 1385/02/31ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط پرستو |

دیروز احساس کردم ضربان قلبمو همه جای تنم حس میکنم
مامانم با لبخند گفت: حسه قشنگیه...

سخت بود.... .سخت...

لینک | نوشته شده در سه شنبه 1385/02/26ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط پرستو |

...........

قد هـــــزار تا پنجره

تنهایی آواز میخونم

دارم با کی حرف میزنم؟؟
نمیدونم نمیدونم

                                         این روزا دنیا واسه من

از خونمون کوچیکتره......

لینک | نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط پرستو |

سکوت...سکوت...

صدای نفس های تند و پی در پی

الو..الو...

حالت خوبه؟!

لینک | نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط پرستو |

همهمه... شلوغی...

فشار امتحان تحمل مصیبت بار فضای سنگین مدرسه

صدای قهقهه های بی معنا به دنبال شوخی های اینچنینی

فریاد  شلوغی فشار رسوخ میکنه تو وجودت

 

رسیدن به خونه و فرود پیکر خستت

لحظات به کندی

به دنبال  روزمرگی...

ضربه ی نهایی

فرو خوردن فریاد

قورت دادن بغض

خفه کردن احساس

تاسف... تاسف.!

اما باز هم:

 

همهمه... شلوغی...

لینک | نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط پرستو |

احساس می کنم چند روزیه مولکول های اکسیژن هوا رشد بی سابقه ای داشتن و

خیلی گنده شدن

اونقد که دیگه از این ریه نمیگذرن

اونقد که دیگه تو این تن جاشون نمیگیرن

 

نفـــــــــــــــــس بکش اگه حتی یه جرعه

حالا دیگه ته خطی

نفس بکش لعنتی...

 

 

 

لینک | نوشته شده در یکشنبه 1385/02/24ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط پرستو |

انقدر به قفس عادت کردم که اگه حتی درو برام بازش کنن

نمی پرم

حالا دیگه به میله های قفس و کسایی هم که تو قفسم کردن هم

عادت کردم

نمیپرم..

لینک | نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط پرستو |

چه کنم با ندایی که

در اوج خستگی ها تنش ها دغدغه ها ...

هر دم

مرا سویی می کشد...!؟

لینک | نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط پرستو |

 

سرشارم ازلمس آسمان

                                 درآغوش کوه ،

                                                     چشمی به دریا

                                                                       چشمی به دره

        خیره به پرتگاههای زندگی

                                            خسته از

                                                     زمین وزمینیان

                                                                       مرطوبم از ابرومه

                                            درناله های نفس گیر باران

                                                       آه شده ام .

                 چراغی بیاویز

                                    آسمان

                                            تا خدا مرا ببر.........

لینک | نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط پرستو |

تو از متن کدوم رویا رسیدی

که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد

که از رنگ صدات دریا شکفت و

نگاه من پر از رنگین کمون شد

تو از خاموشی دلگیر رویا

صدام کردی صدام کردی دوباره

صدا کردی منو از بغض مهتاب

از اندوه گل و اشک ستاره

صدام کردی صدام کردی نگو نه

اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد

اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

تو چیزی گفتی و شب جای من شد

من از نور و غزل زیبا شدم باز

تو گیج و ویجه از خود گم شدنها

من از من مردمو پیدا شدم باز

من از من مردمو پیدا شدم باز...

                    

از این تک بستر تنهایی عشق

از این دنج سقوط آخر من

صدام کردی که برگردم به پرواز

به اوج حس سبز با تو بودن

صدام کردی که رو خاموشیه من

یه دامن یاس نورانی بپاشی

برهنه از هراس  تازه از عشق

توی آغوش جان من رها شی

 

صدام کردی صدام کردی نگو نه

اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد

اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

تو چیزی گفتی و شب جای من شد

من از نور و غزل زیبا شدم باز

تو گیج و ویجه از خود گم شدنها

من از من مردمو پیدا شدم باز

من از من مردمو پیدا شدم باز...

 

 

 

لینک | نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط پرستو |

اینو بخون:

"اوقات فراغت یعنی آن بخش از زمان بیداری که انسان از تعهدات شغلی و کار تولیدی آزاد است و به طور دلخواه به استراحت و رفع خستگی جسمی و روحی می پردازد"

                                                                                                    به نقل از کتاب جغرافیمون! 

یه سوال سالی چند بار از این چیزایی که تو کتابمون گفته و من نمی دونم چیه داری؟؟  

لینک | نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/13ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط پرستو |

من هیچ وقته هیچ وقته هیچ وقت

مثله الان این همه پشت سر هم

از تهی سرشار  ... از سرشار تهی

نمیشدم...!(نشده بودم...)

                                 

لینک | نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/13ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط پرستو |

کاش شب احساسم هیچ وقت صبح نمیشد

کاش هیچ وقت یه دستی نبود که تکونم بده از رویای شیرینم درت بیاره...

کاش حسای قشنگم کمی و فقط کمی بیشتر بام می موندن

 

لینک | نوشته شده در سه شنبه 1385/02/05ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط پرستو |


 ديروز تصويري از تو توي ذهنم كشيدم.

 اما وفتي جعبه مداد رنگيهام رو اوردم تا رنگت كنم....

 هر چي فكر كردم يادم نيومد كه ....

 چشمانت سياه بود و قلبت ابي

.يا چشمانت ابي و قلبت سياه؟!!!

 

لینک | نوشته شده در جمعه 1385/02/01ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط پرستو |

درباره

!...Much Ado About Nothing

منو

خانه

ایمیل

آرشیو

RSS

نوشته‌های قبل

خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

دوستان

قالب رایگان بلاگفا

دروغ
فصلی دگر ( فسانه)
دختر کلی
خلوت من
دلتنگی های یک کرم دندون
گروه زندگی بهتر
عشق سرد
@طرفداران evanescence @
در اتوبوس
ارتفاع صفر
aavin
نیلو نمکدون
رستگاری در 8.20 دقیقه
سعید جوکر
کاکتوسی ها

پشتیبانی

بلاگفا

طراح: قالب رایگان وبلاگ

تمام حقوق محفوظ است.